محمد خزائلى
334
شرح بوستان ( فارسى )
اگر در جهان از جهان رستهييست ، * در از خلق بر خويشتن بستهييست ، كس از دست جور زبانها نرست ، * اگر خودنماى است و گر حقپرست اگر بر پرى چون ملك ز اسمان ، * به دامن در آويدت بدگمان به كوشش توان دجله را پيش بست ، * نشايد زبان بدانديش بست فراهم نشينند تر دامنان * كه اين زهد خشگ است و آن دام نان ( 1 ) تو روى از پرستيدن حق مپيچ ، * بهل تا نگيرند خلقت به هيچ چو راضى شد از بنده يزدان پاك ، * گر اينها نگردند راضى ، چه باك ؟ بدانديش خلق ، ( 2 ) از حق آگاه نيست * ز غوغاى خلقش به حق راه نيست از آن ره به جايى نياوردهاند ، * كه اول قدم ، پى غلط كردهاند دو كس بر حديثى ( 3 ) گمارند گوش ، * از اين تا بدان ، ز اهرمن تا سروش يكى پند گيرد دگر ناپسند * نپردازد از حرفگيرى به پند فرومانده در كنج تاريك جاى ، * چه دريابد از جام گيتى ( 4 ) نماى ؟ مپندار اگر شير و گر روبهى ، * كز اينان به مردى و حيلت رهى اگر كنج خلوت گزيند كسى ، * كه پرواى صحبت ندارد بسى ، مذمت كنندش كه زرق است و ريو * ز مردم چنان ميگريزد كه ديو وگر خندهروى است و آميزگار ، * عفيفش ندانند و پرهيزگار غنى را به غيبت بكاوند پوست : * كه فرعون اگر هست در عالم اوست وگر بينوايى بگويد بسوز ، * نگونبخت خوانندش و تيرهروز وگر كامرانى درآيد ز پاى ، * غنيمت شمارند و فضل خداى كه تا چند از اين جاه و گردنكشى : * خوشى را بود در قفا ناخوشى وگر تنگدستى ، تنك مايهيى ، * سعادت بلندش كند پايهيى ، بخايندش از كينه دندان به زهر ! * كه دونپرور است اين فرومايه دهر چو بينند كارى به دستت در است ، * حريصت شمارند و دنياپرست وگر دست همت ندارى به كار ، * گداپيشه خوانندت و پختهخوار . . . . . . . . . .